ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
388
قصص الانبياء ( فارسى )
مىزنيد ؟ ] b 781 [ دلش درد كرد براى آنكه او بر دست عيسى عليه السّلام مسلمان شده بود ، و در آن شهر غريب بود ، و بر كرانهء شهر وطن ساخت « 1 » ، و مردى سخت پارسا بود . آخر ايشان قصّه بگفتند . وى گفت كه حق آنست كه ايشان مىگويند . هركه حق گويد ايشان را ببايد زدن ؟ گفتند مگر تو نيز از جملهء ايشانى . گفت آرى ، چه بوده است مرا كه بترسم ؟ خداوند من آنست كه مرا بيافريده است . و بازگشت من بويست او را بگرفتند و چندانى بزدند كه هرچه در شكم او آلت بود از زير او بيرون آمد ، و خداى تعالى او را در بهشت فرود آورد ، و او مىگفت : يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ . بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ « 2 » . آنگاه خداى تعالى مر جبريل را عليه السّلام بفرستاد كه برو و ايشان را هلاك كن و آن مؤمنان را از دست ايشان باز رهان . جبريل بيامد و آستانهء در شهر بگرفت و بجنبانيد و بانگى بريشان زد ، همه هلاك شدند . قوله تعالى : إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً . « 3 » و آن مؤمنان برستند و بشهرهاى ديگر پراكندند . و گويند كه شمعون بنزديك حبشه افتاد . چون به شهر درآمد پرسيد كه درين شهر عزّ و مرتبت كراست بنزديك اين ملك ؟ گفتند وزير [ را ] . برفت ، و بدر سراى وزير مىبود تا گستاخ شد و پسران او را ادب مردان و سوارى مىآموخت و محلّى بزرگ يافت پيش وزير . در حكايت آمده است كه روزى شمعون عليه السّلام بسراى وزير درآمد او را ديد غمناك . پرسيد كه ترا چه افتاده است كه چنين اندوهگين شدهء ؟ وزير ] a 881 [ گفت كه ملك را اسبى بود بغايت نيكو ، آن اسب بمرد ، ملك از سبب آن سخت غمگين است . من نيز اندوهگين شدم . شمعون گفت من آن اسب را زنده كنم . وزير چون اين سخن ازو بشنيد شاد شد و او را پيش ملك برد و قصّه بگفت .
--> ( 1 ) - داشت . ( 2 ) - يس 27 ( 3 ) - يس 29